|
|
|
|
|
حس عجیبیه که هی بنویسی و پاک کنی حس عجیبیه که از ته دلت بخوای و برسی حس عجیبیه که بخوای گریه کنی و نتونی حس عجیبیه که خوشحال باشی خیلی و برای اولین بار تصمیم بگیری... حس عجیبیه که درک کنی ... زندگی رو خودت رو و بیشتر از همه خدا رو... خدایا از ته قلبم دوستت دارم به خاطر منی که به خودم دادی و ممنونم به خاطر شبی که من دادی که آخرش سه تایی با هم بگیم ما خوشبختیم... *I am not sad cause I've got you
+
نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388 با دستان tear
|
مصطفای عزیزم هیچ وقت فرصت نشده که بگم همیشه از اینکه تو رو به عنوان برادر داشتم وقتایی که با هم حرف میزنیم وقتایی که با هم بازی میکنیم حتی زمانهایی که دعوامون شده همیشه دوستت داشتم و خواهم داشت و برات از ته قلبم آرزوی خوشبختی میکنم. حتی اگه اونور دنیا باشی...(we wish!) ****مبارک باشه برادر گلم... ***You and I are special siblings and will always be **آرزو میکنم هر دومون به آرزوهامون که نصفش مشترکه برسیم! *من خوشحالم مثل این عکس:
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388 با دستان tear
|
هوا سرد است از پنجره به بیرون نگاه میکنم روی شیشه ی پنجره را بخار گرفته روی آن خانه ای میکشم با دودکشی که از آن دودهای بزرگی بیرون می آید و نشان می دهد که خانواده ای خوشبخت در آن زندگی می کنند هیزم هایشان هیچ وقت تمام نمی شود از بیرون پنجره بودن خسته ام.... می خواهم بروم به دنیایی دیگر به جایی که گرم شوم به خانه ی روی پنجره... و تا ابد آنجا بمانم حتی اگر پاک شود ... *Your sparkle is a spot on the moon
+
نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388 با دستان tear
|
من دختری بودم تنها در دنیای خودم آروزبم خانه ای بود در بین درختان تا کرمهای ابریشم مهمانم شوند من یک رویا داشتم که از بلندترین نقطه پرواز کنم میان برگها قدم می زنم و از خدا میپرسم من کجا هستم؟ ستاره ها به من لبخند زدند و خدا با خیالی آرام به من گفت در من ... حالا که زمان گذشته است و خاکستری شده ام آماده ام تا از بالاترین نقطه پرواز کنم ... وحالا میفهمم خدا به من چه گفت... **No one knows the truth *Stay with me
+
نوشته شده در شنبه 18 مهر1388 با دستان tear
|
در یک روز پائیزی باید به آسمان نگاه کنم و چشمانم را ببندم و باد و ابر را حس کنم تمام برگهای چنارها هم اگر بایستند من حرکت میکنم درجاده ای که پر از برگهای خشک است و به من یادآوری میکند زیبایی طلایی دورم را و باد باز هم برگها را تا اوج پرواز میدهد تا بدانم سبک باید باشم مانند برگ تا به اوج بروم.... پیش برگها در آسمان آبی... **...indescribable *It's about the journey
+
نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388 با دستان tear
|
جایی بالای ابرها
باد آرام آرام می وزد روی درختی خیلی بزرگ سرزمینی است سبز سبز که شکوفه های صورتی مثل قطرات باران روی زمین میریزند و همه با هم مهربانند آسیاب های بزرگش با هم آواز میخوانند و میچرخند خانه هایش چوبی است با چراغی جلوی درشان آویزانو پنجره کوچکی که بوی بیسکویتهای داغ از آن می آید و لبخند بزرگی که بر لب دارند **I will praise you It's all I have to give *great desires
+
نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388 با دستان tear
|
|