*Through The Storm We Reach The Shore
من اشکهایت را گر چه نیایند ، میخوانم
هیچ کس بهتر از من نمیداند
بر سر تو چه آمد...
زندگیت آسمانی بود که همیشه طلوع می کرد
اما اکنون
دریایی طوفانی است
خوشبختی ات قصری شنی شده
که هر موج آن را می شوید
اما در این ساحل خلوت دیگر حتی
کودکی قدم نمیزند تا شده
هر چند هم کوچک
باز هم قصری بسازد
اشک بریز ماه ِ من
دل پر دردت برای من
شفاف تر از آینه است
برای من لبخند نزن
که میدانم
غباری سنگین
تمام رویاهایت را دفن کرد
که میدانم
حتی همان روزنه ی کوچک امید هم
رخت بربست و رفت
که میدانم
اگر نفس میکشی
قلبت هنوز می تپد
اما چشمانت بلند تر از هر سکوتی
فریاد میزنند
که وجودت ذره ذره در دست محو شدن است...
چشمانش را بست...
حس غبار آلودی درون قلبش جان می کند
می دانست
زمان آن فرا رسیده که به خانه رود
جائی که سرش را آرام به دیوار تکیه دهد
و بتواند لحظه ای مانند تمام آن سال ها
آرام باشد
تمام قلبش ایستاده بود
و التماس می کرد
تا لحظه ای نباشد
محو شود از دنیای پر ابهامی که
قلبش را فسرده تر از سنگ کرده بود
درونش با حسرتی زیاد خسته بود
خسته از گم بودن
خسته از همان ذره امیدی که شب و روز می لرزید
می ترسید
از نگاه کردن به نگاه هایت
از گره خوردن ِ تمام ِ دنیایش
به چشمانی که جایی دیگر را نگاه می کرد
دستانش لرزید
اما رویاهای خاکستری ای که روزی
برایش سپید ِ سپید بودند را
در جعبه ای گذاشت و برای همیشه
در خاطراتش دفن کرد
چشمان ابری اش را باز کرد
ایستاد و نفس کشید
آسمان
منتظر طلوعی دیگر بود...
آدمها از این سو به آن سو می گریختند
من سرم را در کلاه بارانی سفیدم پوشانده بودم
باد چند تار مویی که از کلاهم جا مانده بود را
با خشم جا به جا میکرد
زیر ایوانی ایستاده بودم تا باران آرام بگیرد
به مرد رستوران داری نگاه میکردم
عصبانی بود و صندلی های چوبی ای
که مشتریانش هر از گاهی روی آن مینشستند و قهوه میخوردند
را داخل میبرد
مرد جوانی روزنامه ای روی سرش گرفته بود و همراه کیف دستی سیاهش
می دوید
تا به اتوبوسی که هر ساعت
یک بار می آمد برسد
زنی دست بچه اش را گرفته بود
و دعوایش میکرد
که چرا ایستاده و صورتش را رو به آسمان گرفته
و دهانش را باز کرده و قطرات باران را قورت می دهد
دختر و پسری دست در دست هم آرام می رفتند
پیرزنی سکه هایش روی زمین افتاده بود
خم شده بود تا آنها را جمع کند
دختر بچه ای کوله اش را کنار من گذاشت
و زیر باران رفت...
آن روز باران می آمد
آن روز بزرگترین باور من نابود شد
باوری که شک نداشت
اگر تو نباشی، زندگی جریان نخواهد داشت
قدم زنان جلو آمدم
باران با شدتی زیاد به بارانی ام میخورد
کلاهم را برداشتم
سرم را بالا بردم
دهانم را باز کردم
و قطرات باران را فرو دادم
زندگی هنوز جریان داشت...
| Tear |


